وام دار زمینم من..
دارا ترین نخل آزرده..
شبیه من بود..
رنگ آسمان پنجره ات..
چرا نمی توانم بفهمم من..
ای رویای از دست رفته آرزوهایم..
دلیل دنیای تیز را..
در بازی کردنش..
و هدیه های غروب کرده اش..
که جلوی چشمانم..
هر سال..
هر ماه..
هر هفته..
و هر لحظه..
می می رند..
باور می کنم که صدای شب دیروز..
هنگامی که مرا انکار کرد..
صورتی بود..
تنها ماه بود شاهد من..
که زیر لحاف اتاقش پنهان شده بود..
آرزو می کنم مرگ هم تو را انکار کند..
همان طور که زندگی مرا انکار کرد..
تنها می شوم تا فریاد بزنم..
اگر لازم باشد؛با خون تو چشمانم را بشویم..
تا تنها با یک چشم ببینم..
همه دنیا را..
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0